-
اخلاص
جمعه 7 تیرماه سال 1387 14:04
ماشین گشت جلوی پای مأمور سر چهارراه ترمز کرد. افسر گشت نگاهی به سرتاپای مأمور کرد و گفت: آفرین! خیلی مرتبی. یه هفته مرخصی تشویقی میگیری. از صبح تا حالا چند تا جریمه نوشتی؟ _ قربان چهارده تا. : همهاش چهاردهتا؟! مرخصیات باطل شد. ماشین گشت جلوی پای مأمور سر چهارراه ترمز کرد. افسر گشت نگاهی به سرتاپای مأمور کرد و گفت:...
-
او خائن نیست.
چهارشنبه 5 تیرماه سال 1387 18:10
هنوز نخوابیده است.برمی خیزد و دراز می کشد .آشفته است . دست می برد در موهایش . پیشانی اش پر است عرق . خیلی ها منتظر حکم اویند.تا به حال این قدرپریشان نبود . می دانست همه اش دروغ است و یک بازی کثیف سیاسی . انتظار نداشت سیاست این همه گند باشد . /گفته بودند :دزد است و او می دانست نبود . روزنامه ای نوشته بود :خائن است و او...
-
مجددا بدون شرح
چهارشنبه 5 تیرماه سال 1387 09:07
* هی پسر ٬ اونجا رو باش ! -- کجا ؟ * اه اه اه ٬ تو که اینقدر خنگ نبودی ٬ اون دختره رو می گم ٬ داره گل می فروشه ! -- اوه اوه ٬ این گل فروشه یا جنیفرلوپز ؟ * عجب تیکه ایه ! بریم مخشو بزنیم ؟ >> سلام ٬ میشه یه گل ازم بخرین ؟ -- چنده ؟ >> ۵۰۰ تومن * همه گل هاتو با هم چند می دی ؟ >> ۳۰۰۰ تومن -- گل خودت...
-
تنهایی
سهشنبه 4 تیرماه سال 1387 05:54
سگ پارس می کرد، مرد آسوده بود. خریده بود او را برای نگهبانی از تنهاییش. روزی قلاده سگ پاره شد و سگ رفت؛ نگهبان تنهایی رفته بود. مرد ترسید، لرزید، خام شد، سگ شد... سگ، پیر و خسته بر گشته است. فرزند مرد، نگهبانی خریده است برای تنهایی سگ و سگ روی قبر مرد زوزه ی تنهایی می کشد از فرار. www.minifictions.blogfa.com
-
غول
دوشنبه 3 تیرماه سال 1387 13:03
یه گوشه کز کرده بود و عروسکش هم بغلش بود. رفتم پیشش نشستم و عروسکش رو ناز کردم. گفت: میدونی به چی فکر میکنم؟ گفتم: آره، میدونم. گفت: خب، چی فکر میکنم؟ گفتم: فکر میکنی ما غولیم و فقط تو آدمی و هر کاری که بکنی ما میفهمیم حتی اگر اونجا نباشیم. دستم رو پس زد و عروسکش رو محکم بغل کرد. گفت: آره، از کجا میدونی؟ گفتم:...
-
چاپ سوم قطع صنوبر
یکشنبه 2 تیرماه سال 1387 20:16
اسمم را پرسید . بالای صفحه سفید اول برایم تقدیمیه نوشت . اولین مجموعه شعرش بود . "با باد در برگ های صنوبر برقصیم"اسم کتابش بود . کتاب را ورق می زنم . دو سوم صفحه سفید است و گاه گاهی آن پایین چیزی نوشته شده است . صفحه سیزده را می خوانم . صفحه سفید پوش است مثل یک روز برفی و ردپای کوتاه یک گربه روی برف . شعرش سه چهار خط...
-
نگاه
شنبه 1 تیرماه سال 1387 14:38
:راستشو بگو تا حالا چند بار عاشق شدی؟ - خوب من عاشق دخترایی هستم که سرشون می زارن رو شیشه عقب ماشین و بیرون رو نگاه می کنن، درست موقعی که بابا مامانه هواسشون نیست، من عاشقش می شم. : بعدش، بعدش چی می شه؟ - خوب اینقدر دختر خانوم رو نیگا می کنم تا ماشین دور می شه و من دیگه نمی بینمش : بعد میری دنبال ماشین دیگه؟ - نه...
-
پیرمرد و دریا
شنبه 1 تیرماه سال 1387 09:06
همان طور خیره شده بود به دریا اصلا پلک نمی زد هر روز غروب وقتی از ماهیگیری برمی گشت ٬ همین جا می نشست و فکر می کرد با خودش حرف میزد ! - آخه چرا ؟ این همون دریاست که من با ماهی هاش شکم مادر و خواهرم رو سیر می کنم دریایی به این بزرگی و آرومی چرا میون این همه ماهیگیر فقط پدر من رو کشید تو خودش بیچاره انقدر کارکرده بود که...
-
نقشه
جمعه 31 خردادماه سال 1387 22:18
یه نقشه کشیدم، توپ! پنجاه بار پاکنام رو انداختم زیر میز. هی رفتم پایین؛ هی اومدم بالا. معلم دیگه دیوونه شده بود. اما خوب، کافی نبود. باید یه فکر اساسی می کردم. یه روز، همین جوری، الکی، یکی رو کتک زدم. بهش مشت میزدم جانانه. همچین که از دماغش، فیش فیش، خون فواره زد. از دفتر ناظم که برگشتم، شنیدم پوریا داره میگه:((...
-
حرام زاده
جمعه 31 خردادماه سال 1387 04:36
سرد بود .خیلی سرد . سردتر از همه ی سال هایی که کارتن خواب بود .همه ی محل می دانستند که حرام زاده است . و خودش هم می دانست . هیچ کس کار به او نمی داد و نه جا . وهیچ وقت به مسجد راهش نمی دادند . و همیشه می خواست بداند خدا چه شکلی است . سرد بود حتی سردتر از نگاه های تحقیرآمیز مردم محل . و حتی سردتر از وقتی که می خواست...
-
میخ آهنین در سنگ
پنجشنبه 30 خردادماه سال 1387 07:25
مشاور: مگه نمیگی بیکار بود، معتاد بود، هرز هم میرفت، پس چرا زودتر ازش جدا نشدی؟ زن: به خاطر بچههام که باباشونو دوست داشتن. مشاور: پس چی شد که بالاخره جدا شدی؟ زن: به خاطر بچههام که بیشتر از اون سختی نکشن. مشاور: حالا چرا بعد از این همه سال از طلاقت پشیمونی؟ زن: به خاطر بچههام که تحقیر شدن، که این همه سال بیبابا...
-
لبخند خشک مادر بزرگ
چهارشنبه 29 خردادماه سال 1387 18:58
آفتاب سرد می تابیدبر سرو صورت پر چینش.نشسته بود در پیشتوی خانهی کاه گلیاشان.حتی از گربه آتش گرفته خبری نبود.و کسی نبود هم سخنش شود.اگر هم بود حوصله نداشت.خانهشان بالاترین خانه ی ده بود.این چند سال خیلی خالی شده بود.جوان ها رفته بودند شهر و پیرمردها زیر خاک.گاهی نگاه می کرد پایین ورفت وآمد مردم ده را تماشا می کرد.و...
-
مستقیم
چهارشنبه 29 خردادماه سال 1387 01:59
زن: آقا مستقیم راننده که خیلی وقت بود مستقیم را گم کرده بود، با خود گفت:" این بار می روم." پایش را روی ترمز گذاشت.زن سوار ماشین شد و ماشین به راه افتاد. زن: من پول زیادی ندارم ولی در بست. راننده آرام و ساکت به راه خود ادامه داد. زن حرف زد، او سکوت کرد. زن گفت، او گوش داد. زن خندید، او حتی پوزخندی هم نزد. زن کیفش را...
-
بدون عنوان
یکشنبه 26 خردادماه سال 1387 12:10
دختر بیچاره دیگه طاقت نداشت ! تمام اثاثیه خونه رو فروخته بود تا خرج دوا و دکتر مادرش رو بده البته حق هم داشت ، هیچ کس رو نداشت که کمکش کنه ، نه پدری ، نه برادری .... باید برای ادامه زندگی پول جور می کرد تصمیم رو گرفته بود ! هوا تاریک شده بود ، خیلی پیاده رفت تا رسید به خیابون اصلی هنوز تردید داشت ، می ترسید ،اولی و...
-
بند ۱۱
شنبه 25 خردادماه سال 1387 22:48
تبعید شده بود، در جزیره ای، به اسم تردید. زندانی که زندان بان های آن نمی دانستند جرم زندانی ها ی آن چیست... نمی دانستند چه کسی دزد است و چه کسی قاتل و یا چه کسی...؟ واین آن ها را خیلی آزارمی داد. روزی از فرط جنون به زندانی بند ۱۱ که فکر می کنم او بود حمله کردند.آن قدر او را زدند تا به جرمش اعتراف کند ولی او نگفت. از...
-
شاه
شنبه 25 خردادماه سال 1387 14:33
شاه بود و یک قلعهء خالی، بالای کوه قاف؛ در سکوت و تنهایی و بلندای اقتدارش. یک روز، شاه، خمیازه کشید. دیگر میخواست به هیاهوی بندگان، بیاندیشد. http://golaab.blogsky.com
-
درخت
جمعه 24 خردادماه سال 1387 13:36
روزی که کنار خونهم اتوبان ساختند، کلی خوشحال بودم و به پسرخالههام که تو کوچههای تنگ شهر زندگی میکردند یه عالمه فخر فروختم. حتی وقتی صداگیرهای بتونی را جلو روم ساختند و باغچه رو از پیادهرو جدا کردند، بازم شبها، میتونستم چراغای شهر رو بشمرم یا ماشینهای شیکی رو که با سرعت از پیش چشمم میگذشتند. و سالها گذشت . ....
-
بدون تیتر
پنجشنبه 23 خردادماه سال 1387 23:45
شب به ستوه آمده بود، که تو آمدی چشمانم را بستم. و این بار در چشمانم نشستی، گریستی، گریستم. بازی کودکانیمان یادت هست؟ هر کس که می توانست چوب کبریت را آتش بزند بی آنکه ذره ای از آن نسوخته باقی نماند او برنده بود. و بازنده بازی همیشه من بودم با انگشتان تاول زده و سوخته. شاید عمدی در کار بود؛ آن وقت که انگشتانم لب هایت را...
-
دروغ
چهارشنبه 22 خردادماه سال 1387 19:12
نگاهش را دوخته بود به تلفن. ساعتها بود که انتظار می کشید. ناگهان صدای تلفن از جا پراندش. زنگ اول دستش را به سمت گوشی برد... مکث کرد. زنگ دوم فکر کرد: (( جوابتو نمی دم؛ از فراموش کاریهات، خیلی دلخورم. )) دستش را روی گوشی نگه داشت. زنگ سوم (( باید گوشی رو بردارم. باید بگم که چقدر از بیتوجهیات عصبانی ام. )) زنگ چهارم...
-
سبز سفید قرمز
شنبه 11 خردادماه سال 1387 23:49
ما 3 تا سالها با هم بودیم. سبز و سفید و قرمز . رنگهای دیگه هم بودند، اما ما سه تا همیشه کنار هم بودیم. با هم بودنمون شده بود یه آرمان، خیلیها بهش غبطه میخوردند. و لی دیشب آمدند، همه لامپهای مهتابی را جمع کردند. کبابی برای همیشه تعطیل شد.
-
شهر عشق
شنبه 11 خردادماه سال 1387 13:52
نقشه رو ورق زد ، خیلی گشت ولی .... اصلا نتونست پیداش کنه ! همون کسی که خیلی دوستش داشت توی اون شهر زندگی می کرد ولی روی نقشه نبود ! باید دنبال یه نقشه دیگه می گشت که بتونه روش شهرعشق رو پیدا کنه ادامه مطلب ... -->
-
برنده
شنبه 11 خردادماه سال 1387 10:18
بهش حمله شده بود؛ یک نفر از روبرو، یک نفر از پشت سر. شمشیرش رو بالا آورد؛ از ماهیچه های گره دار بازوش میفهمیدی که یک جنگجوی پر قدرته. دستش رو پایین آورد؛ حریف بختبرگشته از پا دراومده بود. آهسته چند قدم بلند و سنگین به عقب برداشت. گرزش رو از کمر باز کرد، توی هوا چرخوند و به سینهء دومی کوبید؛ خون توی صورتش پاشید....
-
یک خبر ادبی
جمعه 3 خردادماه سال 1387 10:55
یک جسد دیگر برای دریافت مجوز خاکسپاری روانهی وزارت ارشاد شد. مرحوم یا مرحومه که هویت او تاکنون ناشناس مانده است توسط انتشارات ققنوس صبح دیروز به وزارت ارشاد سپرده شد تا مراحل کفن و دفن او به صورت قانونی آغاز شود. روابط عمومی انتشارات ققنوس در مواجهه با سؤالات خبرنگار بخش حوادث ادبی روزنامه تنها به این پاسخ که...
-
خاله سوسکه
پنجشنبه 2 خردادماه سال 1387 12:06
بالاخره تابستون رسید. جلوی آیینه زلفم رو دوتا بافتم؛ یکی این ور، یکی اون ور. و بعد از سرخاب سفیداب چادر سیاهم رو سرم کردم. رمضون دلتنگ بود؛ بهش گفتم که زود بر می گردم. می خواستم برم تهرون پیش بابام. باید به بابام می گفتم که: ((مردم دروغ گفتن بهت؛ من آخرش، زن رمضون شدم.)) توی همین خیالات از در خونه اومدم بیرون که یهو...
-
شرایط خواستگاری
یکشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1387 10:41
آقای معتقد، معتقد بود که همسرش باید مودب، تحصیلکرده، خوشاخلاق، نجیب، خانهدار، خانوادهدار، اجتماعی، باگذشت، زیبا، خوشقامت، مقتصد، باسلیقه، فداکار، مهربان، صادق، بشاش، متین، صبور، باپشتکار، مصمم، نکتهسنج، آدابدان و قانع باشد. آقای معتقد میخواست آشپزی و خیاطی همسرش به حد کمال، موهایش بلند و انگشتانش ظریف و چشمانش...
-
رشوه
یکشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1387 10:30
-- این خانم با شما چه نسبتی دارن ؟ ** از دوستان هستند ... -- چه جالب ! پرویی تا به این حد ؟ زود از ماشین پیاده شین ، شما باز داشت هستین ، همراه من بیاین کلانتری ... ** به چه جرمی ؟ -- جرمش به تو مربوط نیست ، دادگاه در مورد شما تصمیم می گیره البته بعد از اینکه فرستادمتون پزشکی قانونی و پدر و مادراتون رو کشیدم به پاسگاه...
-
فمینیسم خانگی
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1387 11:57
بی تفاوت به ظرف های داخل ظرفشویی نگاه کرد و سعی کرد به جوراب های بدبوی مرد فکر نکند. نگاهش به روزنامهء روی میز افتاد: ((قانون مصوب مجلس در مورد چند همسری مردان...)) روزنامه را برگرداند. کتابی خاک گرفته را از کتابخانه برداشت: ((تاریخ پارتیان)) و بی هدف باز کرد: ((...ملکه موزا، تشنه قدرت، پادشاهی فرهاد ـ پسر را در مرگ...
-
مسألهی زندگی
چهارشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1387 12:08
به دنیا که اومدم، مسألهی زندگی، زنده بودن بود. بزرگتر که شدم مسألهی زندگی، دوست داشته شدن بود. بازهم که بزرگتر شدم، مسألهی زندگی، عشق بود. بعد از آن روزی رسید که مسألهی زندگی، نان بود. و سالها گذشت . . . تا وقتی که پیر شدم، مسألهی زندگی زنده ماندن بود . . .
-
اشک دختر
چهارشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1387 09:48
دیگه رمقی نداشتم ، حتماْ باید تزریق می کردم تمام استخونام درد می کرد . یاد اولین روزی افتادم که با خنده پک به سیگار دوستم زدم . یاد اولین روزی افتادم که سیگار جواب نداد و بجاش ... یاد اولین روزی افتادم که صدای خنده دخترم تمام وجودم روشاد کرد . یاد اولین روزی افتادم که تصمیم گرفتم برای همیشه ترک کنم . یاد اون روزی...
-
شترمرغ
سهشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1387 15:11
شترمرغ روی تخت دراز کشیده بود و جزئیات بیماری چند شخصیتیش رو برای روانکاو توضیح می داد: ... بالاخره من کی ام؟ مرغ ام؛ پرنده؟ شترم؛ باربر؟ نه به خدا؛ من اصلا یه چیز دیگه ام. حالا اگه اینو بگم همه چپ چپ نیگام می کنن که یارو رو باش. فکر کرده ما هالوییم... چیه؟ چرا چپ چپ نیگا می کنی؟ روانکاو با بی حوصله گی سرش رو خاروند و...