-
مستی
سهشنبه 26 شهریورماه سال 1387 13:48
وقتی مرد مست می کرد، زن را می زد. زن غمگین می شد، پشیمان می شد و کودک را می زد، کودک گریان ته لیوان را سر می کشید، مستی را به رنگ سیاه نقاشی می کشید و بعد خدا را می زد. گونه های خدا سرخ شده است از این همه مستی .
-
عروسک
یکشنبه 24 شهریورماه سال 1387 17:14
سارا عروسکش را بغل کرده و لبه ی تخت نشسته بود . دلم برای نوازش موهای طلایی و حلقه شد ه ی عروسک پر میکشید ... عروسک را که می خواباند چشم هایش بسته میشد! شکم عروسک را که فشار میداد گریه میکرد و صدا میزد : ماما ن ماما ن ... جوراب هم داشت ! کنار تخت روی زمین نشستم و مات به سارا و عروسکش نگاه کردم ، ارام دست بردم برای لمس...
-
یادداشت برای مدیر وبلاگ
یکشنبه 24 شهریورماه سال 1387 10:50
«توجه توجه این نوشته داستانک نیست ! » مدیر محترم وبلاگ، آقا مرتضای توکلی. چرا اسم شما بالای لیست است و توش فقط پروفایل است. اصلن این لیست بر چه اساسیه؟ (اثاثیه؟!) چرا مثلن بر حسب الفبا نیست که امید اول باشه؟ یا مثلن بر حسب سابقه نیست که هپلی اول باشه؟ یا مثلن برحسب خوش اخلاقی نیست که سعید آقایی اول باشه؟ یا بر حسب...
-
هزار فرزند هم کافی نیست
شنبه 23 شهریورماه سال 1387 23:31
منتظر بود در برهوتی بی انتها تا ابدیت . شاید از ازل تا کنون.مانند بی انتها شی دیگر ـاگر شی باشند ـ در این برهوت بین عدم و وجود .سال ها پیش نوبتش بود .وقتی سریع رد می شدند . و هیچ وقت نفهمید که چه شد که خروج از این برهوت بین عدم و وجود سخت شد و کند . وقت رفتنش تابلوی متکی بر هیچ را دید که نوشته بود "هزار فرزند هم...
-
خنده
پنجشنبه 21 شهریورماه سال 1387 08:58
وقتی می خواست دنیا بیاید همه منتظر بودند، گریه کند. مانند همه ی دیگر، اشک بریزد از این همه رنج که در آینده باری خواهد شد روی دوش هایش. ولی در لحظه ورودش به دنیا خندید. پزشکان او را غیر طبیعی خواندند. سال ها می گذرد واو در حالی که به سفیدی روپوش های تیمارستان عادت کرده، هنوز به دماغ عمل کرده ی پیرزن زائو؛ حلقه بدل زن...
-
چهار دیواری
سهشنبه 19 شهریورماه سال 1387 14:13
تنهایی خسته اش کرد. با اولین صدا ،سمت در ،دوید و به بهانه ی تمیز کردن چهار چوب ، در را گشود ، تا شاید سلامی و حرفی... و این روز لعنتی کش دار تمام شود . در که بسته میشد ،صدایی توی ساختمان پیچید؛ همسایه ی فضول !
-
فریاد خسته
دوشنبه 18 شهریورماه سال 1387 05:55
خسته بود .شاد بود.خیلی فریاد کشیده بود.صدایش خفه بود. آمده بود خانه داد زده بود :پیروز شدیم. معلوم بود گریه کرده بود.از شادی. زنش گفت :خسته نباشی مرد! بعد از یک ماه مرد آن شب راحت خوابید.پسرشان نیامده بود خانه. حتما جایی کمک انقلابیون بود. سه چهار روز می شد پیدایش نبود. خسته است.شاد نیست.امروز آن قدر فریاد کشیده است:...
-
استراتژی
یکشنبه 17 شهریورماه سال 1387 15:48
وقتی مادر، مرا با زانوی زخمی و چشم ورم کرده دید، خیلی سعی کرد که خودش را کنترل کند. اما به هر حال با صدایی شبیه لولای روغن نخورده، جیغ بارانم کرد: (( با کی دعوا کردی؟ سر چی؟ کجا؟ صدبار نگفتم...؟ )) و ((...)). سعی کردم توضیح بدهم که من دعوا را شروع نکردهام اما بیفایده بود. و تمام مدتی که مادر، زخم زانویم را تمیز...
-
پینیکیو
یکشنبه 17 شهریورماه سال 1387 10:16
عاشق کارتون پینوکیو بود. از چوب هایی که جمع می کرد، عروسک هایی شبیه آن کاراکتر کارتونی می ساخت. چوب ها را به واسطه ی شغلش به راحتی به دست می آورد، رفتگر ازخدا بچه می خواست ولی بچه از خدا این زندگی را نمی خواست. روزی در حال جمع کردن پسماند های آدمی؛ پس داده ای عجیب یافت. جنینی شکل یافته. تمام آدمک های چوبی را روی هم تل...
-
خوش نویس
چهارشنبه 13 شهریورماه سال 1387 16:49
با خطّ دلتنگی ، نوشتم : محبوب من ! در جان من و دور از منی ... استاد مرا تحسین میکند و یک سرمشق جدید به من میدهد!
-
گنجشک
دوشنبه 11 شهریورماه سال 1387 13:16
گنجشک بالای درخت داشت به این فکر میکرد که چطور میتونه به دخترکی که روی نیمکت پایین درخت داره با حسرت، ساندویچ خوردن دخترکی که لب حوض، روبه روی درخت نشسته رو نگاه میکنه، کمک کنه. بعد از کلی فکر کردن و کلنجار رفتن فهمید که جثهاش خیلی کوچکتر از اونیه که بره و ساندویچ رو از دست دخترک، لب حوض بگیره و به نگاه حسرت بار...
-
تیر خلاص ...
دوشنبه 11 شهریورماه سال 1387 13:08
بال نمیزنم .. اما اوج میگیرم ... سرو صدایمان مرداب را پر کرده ... جیغ و داد و خنده ... شاد و زنده میروم و میایم .. مرداب زیر بال هایم و اسمان در مرداب ... شیرجه میزنم توی اب و .... خیلی خوشمزه است ... دوباره اوج میگیرم ......
-
فینگلیشی مثل عاشقانه هات
یکشنبه 10 شهریورماه سال 1387 19:02
هر چند به من ربطی نداشت ولی گوشی رو بر داشتم و براش( فینگیلیشی درست مثل رفتارای مثلا عاشقانش) نوشتم:"؟lanati ruzi chan vade ashegh mishi" ولی این بار گوشی دلش نیومد و پیام رفت کنج بقیه نگفته ها. رفتم سراغ رعنا دخترک کتاب "همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها" : "... او سه شخصیت متفاوت دارد.شخصیت اول...
-
شکار
دوشنبه 4 شهریورماه سال 1387 10:35
هی رفیق اون دیگه چیه !!! -- نمیدونم ! من که تاحالا همچین موجودی ندیده بودم ٬ داره به ما نیگاه هم میکنه بنگ گ گ هی رفیق ٬ پاشو ٬ چرا افتادی رو زمین ! این موجوده بنظر خطرناک میاد پاشو دیگه ٬ باید فرار کنیم --------------------------------------------- www.happali.blogsky.com
-
عشق پلاستیکی
شنبه 2 شهریورماه سال 1387 19:27
داشت برای دوستش تعریف می کرد(همیشه این کارش بود، هر وقت او را می دید از شخصی ترین مسائل زندگی اش با او صحبت می کرد.) با اینکه رفیقش دهان بد بویی داشت و این برای او قابل تحمل نبود: تا حالا سابقه نداشته، الان درست هفت روزه که با هم قهریم، تو خیابون با فاصله از هم راه می ریم، شبا هم جامونو جدا از هم می زاریمو می خوابیم؛...
-
سکه
شنبه 2 شهریورماه سال 1387 18:59
صبح: پسرک، پولِ اتوبوسِ رفتن به مدرسه را انداخت تو دستگاه قمار و بدون بلیط سوار اتوبوس شد. عصر: متصدی قمارخانه دستگاه جدید بازی را با اشتیاق تشریح میکرد: «بشتابید! بشتابید! فقط با انداختن یک سکه، هزار برابر آن را برنده شوید. هزار برابر هزار برابر . . .» پسرک حالا یک سکه داشت و باید به خانه برمیگشت. نگاهی به سکه...
-
بوسه
جمعه 1 شهریورماه سال 1387 19:05
از دور خیره اش بودم؛ مدام در حال بوسیدن بود، لب هایش که خسته شد، دوید و آمد کنارم نشست. طفلک لب هایش خشک شده بود از آن همه بوسه . انگشت در دهان کردم و به آن ها کشیدم . پرسیدم : چه می کنی؟ گفت : بوسه هایش را می خرم. موقع رفتن به تمامی در های امام زاده دست کشیدم، همگی تر بودند . ---------------------------...
-
به بابا سلام کن!!!
پنجشنبه 24 مردادماه سال 1387 14:36
(یک داستانک از سهیل میرزایی) دخترم، به بابا سلام کن. گربه چند لحظهای خیره به مرد نگاه کرد. از تخت خواب پایین پرید. به سبد خواب جدیدش رفت.مدتی توی آن جا به جا شد. در آخر پشتش را به آن ها کرد و خوابید. زن موهای مرد را نوازش کرد: بهش حق بده عزیزم. تو الان سر جای اون خوابیدی!...
-
جهان سوم
شنبه 19 مردادماه سال 1387 17:43
قیچی باغبانی و ساقه کوچک را روی میز گذاشت و لیوان آب نیمخور شده را زیر شیر آب گرفت. در حالی که لیوان با آب کم فشار پر میشد با خودش فکر کرد که چطور هزینههای گلخانه را پایین بیاورد؟ ناگهان هوای داخل لوله، جریان خارج از کنترلی از آب ایجاد کرد که لیوان را از دستش سُر داد و لیوان، داخل روشویی افتاد. چند لحظه به سطل...
-
ماشین مدل بالا
شنبه 12 مردادماه سال 1387 13:10
پسرک گیج بود نمیدونست که به سمت ماشین مدل بالایی که میدید بره یا نه یه نگاهی به جیبهاش انداخت امروز فقط ۳۰۰ تومان کار کرده بود و این پول کافی نبود تا از سرزنش «آقا» در امان بمونه. مردد با گاههایی آهسته به سمت ماشین مدل بالا رفت اون چیزی رو که چشمهای معصومش میدید باور نمیکرد. به یاد حرف «آقا» افتاد که با تندی بهش...
-
قربان
دوشنبه 31 تیرماه سال 1387 10:49
دیشب اینقدر منو روی سنگ سائید که الان تیزه تیزم ولی چرا اینکارو با من کرد ؟ منو پیچید لای یه پارچه و نفهمیدم کجا داریم میریم ! فقط صدای راز و نیاز با خداش میومد بعد از چند دقیقه سکوت با سرعت منو از لای پارچه در آورد و گذاشت زیر گلوی پسرش و کشید ولی ... حتی دستاش هم نمیلرزید دوباره کشید ولی ......
-
مقتدرانه
شنبه 29 تیرماه سال 1387 21:00
مقتدرانه بالای ایوان ایستاده بود و به لشکری که نابود کرده بود می نگریست. جسد کشتههایش، روی هم افتاده بود و هر لحظه، باد ، آنها را به این سو و آن سو میبرد. احساس کرد که نباید به آنها فرصت تجدیدقوا بدهد. تصمیم گرفت خانهخرابـشان کند. کبریتی روشن کرد، کاغذی را شعلهور ساخت و آن را درون لانه مورچهها فرو کرد.
-
تمام
چهارشنبه 26 تیرماه سال 1387 18:19
صدای ناقوس کلیسا از خواب بیدارم کرد. دستم را بسوی گوشی دراز کردم. - اه لعنتی اینجا هیچ وقت خدا گوشی آنتن نمی ده. صدای ضربات را در سرم احساس می کردم؛ سردرد عجیبی مرا گنگ کرده بود. باز خوابیدم. صدای زنگ گوشی... از خواب بیدار شدم. چهار خط آنتن پر بود.ساعت را نگریستم: دوازده ودوازده دقیقه. یک شنبه تمام شده بود و من کلیسا...
-
سوء تفاهم
دوشنبه 24 تیرماه سال 1387 20:24
زن، آه سردی کشید و با صدایی بغضآلود گفت: ((میدانم دوستم نداری. میدانم به خاطر ثروت پدرم با من ازدواج کردی. تا حالا آدم طمعکاری مثل تو ندیدم. اصلا از عشق و عاشقی هیچچیز سرت نمیشود.)) و در حالی که کم کم لحناش تندتر میشد، بغضاش شکست و با گریه گفت: ((بیاحساس! سنگدل!)) مرد، بدون این که کلمهای حرف بزند، شالش را...
-
عشق بچگی !
یکشنبه 16 تیرماه سال 1387 11:14
از همون بچگی علی و میترا با هم بودن وقتی به همدیگه نگاه می کردن ٬ چشم هاشون برق میزد راستش رو بخوای ما بچه محل ها خیلی به علی حسودیمون می شد آخه هممون با هم بزرگ شده بودیم وقتی رفتن خونه میترا اینا واسه خواستگاری همه نتیجه رو میدونستن الان بعد از ۵ سال هیچکدوممون رومون نمیشه تو صورت میترا نگاه کنیم چون باید شاهد سند...
-
دروغ
یکشنبه 16 تیرماه سال 1387 09:10
او همیشه دروغ می گفت. به هر کس که می رسید به ترفندی با دروغی کاملا باورکردنی طرف را سردرگم زندگی می کرد.خودش هم نمی دانست چرا اینقدر از دروغ گفتن لذت می برد. فقط به این می اندیشید که چه کسی را و چگونه با دروغی بفریبد.روزی صحنه ی به دنیا آمدن کودکی را دید. فکر کرد، ترسید، کم آورد... یادش آمد او برای به دنیا آمدن به این...
-
مادرانم
چهارشنبه 12 تیرماه سال 1387 19:21
بابای خدا بیامرزم همیشه می گفت: (( دختر باید درس بخواند. حتما هم باید مهندس بشود. باید مثل مرد روی پای خودش بایستد! )) اما مادرم می گفت: (( نه! مهندسی برای دختر خوب نیست. )) وقتی مهندسی مکانیک قبول شدم، بابام خیلی خوشحال شد. به پشتم زد و گفت: (( آفرین بابا! مردانه درس خواندی! )) اما مادرم می گفت: (( کی میآید...
-
مهریه
چهارشنبه 12 تیرماه سال 1387 08:44
دوشیزه مکرمه خانم ............ آیا حاضرید با مهریه معلوم - 1387 سکه تمام بهار آزادی به نیت سال اتحاد و انسجام ملی -14 شمش طلا به نیت 14 معصوم -۷ بار سفر مبارک حج به نیت هفت تن -۱۲۴۰۰۰ شاخه نبات به نیت ۱۲۴۰۰۰ پیغمبر -............... -............... به عقد دایم آقای .............. درآورم ؟ عروس : (ای بابا ، کجای کاری ؟...
-
مجهول
یکشنبه 9 تیرماه سال 1387 13:49
غرق حل مسئله بود. آنچنان تقلا می کرد که خستگی در چشمانش موج می زد. هرچه بیش تر تلاش می کرد، بیشتر در مسئله فرو می رفت. پدر بزرگ می گفت: "هرگاه در حال غرق شدن هستی هرچه بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو می روی." ولی او دست و پا زد، تلاش کرد، فرو رفت، غرق شد، مسئله شد. سال ها می گذرد و من در اعماق معادلات او یک مجهول اضافی...
-
نشانی
شنبه 8 تیرماه سال 1387 11:31
مدارکمان را نشان دادیم و هر دو به سمت خروجی هزار و سیصد، حرکت کردیم. ظاهرا همه چیز مرتب بود. اما ناگهان یکی از مسئولین خروج، مانع مان شد؛ همسفرم مشکل خروج داشت و من مجبور بودم تنها بروم. وقتی از هم جدا میشدیم گفت که نگران نباشم؛ پیدایم می کند. اما من وحشت زده و نگران بودم. چون او نشانیام را نمی دانست. از خروجی که...