داستانک

وبلاگ گروهی داستانک‌نویس‌های ایرانی

داستانک

وبلاگ گروهی داستانک‌نویس‌های ایرانی

هان آهان

 

 اه خسته شدم داستانکم نمیاد  

خوب من چیکار کنم به من چه اصلا مگه من داستانک نویسم . 

به جای داستانک نویسی یه وبلاگ درست میکنم از این ور اونور داستانک میارم آپ میکنم بهترین کار همینه دیگه انقدر به مغزم فشار نمیارم. 

آخی خیالم راحت شد اینم از داستانک و داستانک نویسی واقعا عجب مخی دارم من...

 

سه تفنگدار

تک تیر انداز با تفنگ دوربین دار خود در فاصله نسبتا مناسب سه تفنگدار را نشانه رفته بود. مدتی می گذشت که رفتارشان را تحت نظر گرفته بود. عجیب می نمودند.
اولی: کاریزما و البته مهرش
دومی: غرورش
سومی: عشقش
منتظر اسم رمز بود تا شلیک کند، باید کار را تمام می کرد.
بنگ.. بنگ... بنگ...
سه تفنگدار بالای سرش  بودند.
بی سیم غرق در خون مدام اسم رمز را تکرار می کرد:
تقاطع...تقاطع...تقاطع

روشنفکر ها

:حوصلم سر رفته

اووووووم، خوب کمی کتاب بخون یا چیزی بنویس.

:پیشنهاد ازین مزخرف تر نبود؟

راست می گفت فراموش کرده بودم روشنفکر ها هم گاهی حق دارند بچه شوند...

پشیمانی

گفت :

-آقا ، می دانم پایان اینجا مرگ است و چه سعادتی برتر از این ، اما می خواهم اجازه دهید تا برای آخرین بار اهلم را ببینم وتوشه ای برایشان گرد آورم .زود برخواهم گشت .

رفت .زود برگشت .پایانش مرگ نبود ، پشیمانی بود .

**
پ.ن:نشانی مرتبط:
طرماح بن عدی کیست ؟

و پیشنهاد طرماح به امام حسین علیهالسلام .


.متیل

شفاهی

دختر گفت: شفاهی دارم، حالا چیکار کنیم؟

پسرک کمی فکر کرد: خوب به چیزای خوب فکر می کنیم که حواست پرت بشه.

همون جا همون لحظه اونا عاشق شدن...


پ.ن: شفاهی: خودمانیِه جیش

شش "یک خط " برای غزه

*
راه شیری چه خودنمایی می کند در آسمان غزه تاریک .

**
گفت : چه خبر؟ گفت: فتح و حماس افتاده اند به جان هم و اسرائیل به جان ما .

***
مرد گفت : می روم بیرون چیزی گیر بیاورم برای خوردن . هیچ وقت برنگشت .

****
به بچه هایش قول داده بود فردا برایشان غذایی جدید بپزد . نیمه شب آرام برگ درختان را می چید .
*****
وقتی آمد خانه کفش های خونی اش را زیر شیر آب گرفت . خیلی راحت می شست . برایش عادی شده بود .

******
از پشت شیشه ی دودی بنز قیافه اش معلوم نیست . عقالش را مرتب می کند . رادیو از غزه می گوید .هیچ احساسی ندارد این پادشاه همسایه . جز  سیری و شکم درد .

افسانه ی یوسف و زلیخا

زلیخا در را بست ...

یوسف بی حرکت ماند .

زلیخا دلبری کرد ...

یوسف به خدا پناه برد .

زلیخا روی بُت را پوشاند ...

یوسف از خدا شرم کرد .

زلیخا  ...

یوسف به سمت در رفت .

زلیخا خنجری برداشت و میان کتف های یوسف نشاند .

 و 

یوسف مجالی برای تعبیر خواب نیافت !

 

۳۰ هزارمین خواننده وبلاگ داستانک

     

     

      

 

      

    

گـنــج

من ره صد ساله را یک‌شبه طی کردم.
بدون درد و خونریزی، 

بدون لشکرکشی، 

بدون تمرین و ممارست،  

و حتی، 

بدون هیچگونه استعداد خدادادی،  

یک‌شبه،

قیمت چند دیناری من، 

شد چند صد هزار دلار،
وقتی که صاحبم، 

من را پرتاب کرد سمت رئیس جمهور. 

 

 

   

تحفه آخرین دیدار

با قدم های استوار و همیشه آرام داخل سالن شد. همراه با همتای خود. 

همه منتظر او بودند...  

رفت سر جای خود و با صدای رسای خود آغاز کرد.. 

...دوستان عزیز...!! 

 

ناگهان از جلو رویش صدای درآمد.. و کفشی حواله اش گردید. همراه با تحفه ی « ای سگ این تحفه الوداعی تو »

با چابک دستی خود را کناره کرد که دومش هم آمد... 

آنرا هم رد کرد... 

 

خیلی هراسان گردیده بود... لیکن خود را آرام گرفت. 

نباید خود را میباخت... چون حاکم اصلی این کشور بود.  

لاکن چه نازنین الوداعی از طرف ملت زیر دستش..در آخرین دیدارش. 

یلدا...

دست ها رو جلوی دهانش برد و « ها ه » کرد ... 

امشب طولانی ترین شبی است که روی این کارتن ها می لرزد و می خوابد.

با خود فکر کرد: وسط این سرمای لعنتی یک قاچ هندوانه ی خنک هم عجیب می چسبد !

تریاکی

 

 

- برو به اوستا بگو این وافوری که واسه من ساختی سوراخش کوچیکه .  

 

 

-- برو به اربابت بگو ٬ سوراخش به اندازه ای هست که کل زندگیت از توش رد شه 

 

 

 

 

--------------------------------------------------- 

هپلی

نیمکت آخری

روز اول دانشجوییم رفتم ته کلاس روی اون نیمکت آخری نشستم. استاد شروع کرد به درس دادن ، بعد از چند دقیقه متوجه شدم چیزی سر در نمیارم. خیره بودم به گچ که یه دفعه خود گچ شدم تا شاید بفهمم استاد چی می گه. همین که استاد منو کشید رو تخته جیغم رفت هوا. اونم گرفت من دو نصف کردو یه نصفمو انداخت زیر پا خورد کرد. یه دفعه دیدم استاد یه چیزی بارم کرده  و بچه ها هم به من که مات و مبهوت به تخته نیگا میکنم می خندن. اونجا درست روی نیمکت آخری، استاد خوردم کرد.

عشق

نیمه ی از شب گذشته بود و جاده هم خیلی تاریک بود.

هوا هم بسیار سرد.

باران هم باریده بود و راه گل آلود..

باد خنک سوزشی را در بدنش میدمید.

دستهایش را محکم در بغل های خود فشرد و سرعتش را تیز تر کرد.

بالآخره..


با هزار جان فشانی خود را به درش رساند.

دستش را دراز کرد.

تا زنگ را فشار دهد...

هیولای را دید در تاریکی نزد دروازه..

نزدیک شد.. ببیند چیست؟؟


عشقش... که تا هنوز دم در منتظر بازگشتش بود.