سرش را از روی بالش بلند کرد و هق هق را شروع کرد، زن دستش را روی شانه اش گذاشت: چی شده مرد چرا گریه می کنی؟ خواب دیدی؟
مرد:به خدا نمی خواستم، اصلا دست من نبود.
پتو را روی خودش کشید:خیانت کردم...
گوش تا گوش سالن، خرگوشهای معترض به حقوق حیوانی دیده میشدند. روی سن، خرگوش بزرگ پنجههای خشمگینش را داخل کلاه چرخاند تا چیزی را بیابد. نیافت.
با عصبانیت کلاه را روی میز کوبید. دوباره آن را برداشت. پیرمرد ریزجثهای از داخل کلاه، نالهکنان روی میز افتاد. به زحمت ایستاد. کت بلند مشکیرنگ براقی که پیش از آن لباس رسمی شعبدهبازها بود را به تن داشت. پیرمرد ریز جثه رو به حضار تعظیم کرد.
خرگوشها هورا کشیدند.
نویسندگان داستانک به همایشی در کشوری خارجی دعوت شدند. کیف و ساکشان را در اتاق مجلّلی در طبقهٔ هفتاد و پنجم هتل گذاشتند. پس از برگشت از همایش طولانی و خسته کننده دیدند تمام آسانسور ها خرابند و تنها راه رسیدن به اتاقشان، بالا رفتن از پله هاست . قرار شد در طول راه به ترتیب داستانکی بگویند. به طبقه هفتاد و چهارم که رسیدند هپلی گفت: حالا تلخ ترین داستانک را بشنوید: «یکی بود یکی نبود، کلید اتاق را نیاوردیم».
برگردانی از وب
ازش پرسیدم
هفت سین یعنی چی؟؟
گفت:
- سنگ
- سنگر
- سپاه یلغارگر
- سفره خالی
- سینه های پردرد
- سرهای خونین
- سپرهای بی دفاع
فقط یک انار توی یخچال بود .هم من دلم می خواست بخورمش .هم او . گندید .
**
پیرامون ویژگی های فکر اولیه در بخش نظرات
یاد حرف پدربزرگش افتاد:«رودخونه ماهی پرورش میده، دریا نهنگ». همین حرف باعث شده بود که مزرعه پدریاش را رها کند و به شهر بیاید.
کمک راننده فریاد زد: «داریم حرکت میکنیم کسی جانمونه». پک آخر را به سیگارش زد و ته سیگارش را زیر پا له کرد. به سرعت سوار اتوبوس شد و روی صندلی نشست. نگاهی به ساک کهنهاش انداخت. حاصل ۲۰ سال کارگری و دستفروشیاش شباهتی به نهنگ نداشت.
پینوشت
بازنویسی شد
مستر پوآرو بعد از آن که توانست پی ببرد قاتل این جنایات کیست، رفت و گوشه ای نشست. از جیب کتش سیگار برگی در آورد و شروع به کشیدن کرد.
معادلاتش همگی درست بود... چگونه ممکن بود؟
قاتل همه ی قتل ها خودش بود.
سرش را همراه با حرکت دود سیگار رو به آسمان بلند کرد و گیج و گنگ به خدایش نگریست. فیلم نامه نویس هم در حالی که نیشش تا بنا گوش باز مانده بود به او خیره شد.
مرد گفت: قول بده قول بده زود تر از من نمیری...
خانومیش گفت: قول می دم، ولی...
-: ولی چی
-: تو هم باید قول بدی اون جا شیطونی نکنی و به حوریا نیگا هم نکنی تا من بیام...
بابام در حالی که سرفه می کرد داد زد: من رفتم نون بگیرم.
پریدم تو اتاقش، ده دقیقه وقت داشتم، نه رو میزش بود، نه توی کمد، نه کنار تلفن، نه تو قفسهٔ کتابا، نه زیر تخت، نه کنار تلویزیون، نه تو جیب لباساش، نه کنار پنجره.
خسته شدم و لبهٔ تخت که نشستم دیدمشون، زیر بالشش بودن، هر سه پاکت را بر داشتم، یه نگاهی به اتاق انداختم ، همه چیز مرتب و سر جاش بود. رفتم تو اتاقم و خودم را زدم به خواب.
شنیدم در آپارتمان را باز کرد. ده، نه، هشت، وارد اتاقش شد، هفت، شش، پنج، چار، از اتاقش خارج شد، سه، دو، یک و اومد بالا سر من.
گفت: بده شون!
چشمم را باز کردم: چی رو؟
گفت: ده ثانیه وقت داری، بعدش فقط یک جسدی! . . . ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج . . .
می دونستم شوخی ندارد، برا همین با ترس گفتم: بخدا من برشون نداشتم. . .
ادامه داد: . . . چار، سه، دو، یک.
دستش را گذاشت دور گلوم و فشار داد. صورتم قرمز شد، نفسم داشت قطع می شد که چشمش افتاد به پاکتای سیگار ولو شده زیر تخت. برشون داشت و در حالی که به زحمت نفس می زد گفت: ازت خوشم اومد، حقوق که گرفتم یه جایزه پیشم داری و برگشت اتاقش.
پسرم ٬ وقتی من مُردم ٬ یه مراسم آبرومندانه و گرون میگیرین ها ٬ زیر ۳۰ تومن نباشه ٬ سوم و هفتم برو با رستوران نایب حرف بزن رزور کن ٬ مسجد هم خودت میدونی کجا باشه ٬ حجره خانوادگی هم تو بهشت زهرا دادم دیوار و کف رو سنگ گرانیت کنن . حواست کجاس ؟ با تو بودما
** اه ه ه ه ٬ باز شروع کرد ٬ بزار سریالمو نگاه کنم ٬ هر روز شدی سوهان روح ٬ بمیر راحت شیم از دستت
------------------------
* ببین آقای محترم ٬ ما توی این مغازه فقط تولیدات خودمونو میفروشیم .
-- واسه تنوع بد نیستا ٬ جنس های مغازتون جور میشه !
* عزیزم ٬ این با اعتقادات ما جور در نمیاد٬ اون بالا رو سر در مغازه رو نگاه کن ٬ ( وبلاگ گروهی داستانک نویس های ایرانی ) نوشته از تولید به مصرف یعنی ما خودمون تولید میکنیم و بعد در اختیار شما میزاریم
-- ببین اومدی و نسازی !! حداقل بیا این جنس رو بزار تو ویترین و بنویس که مال من نیست از جای دیگه اومده ! بعدش هم تولید کنندگانت هم از این جنس ایده بگیرن
* ای بابا ، عزیز دل برادر ، گفتم ما اعتقاد داریم هرچی اینجا باشه ماله خودمون باشه ، درضمن ، ایده برای تولید کنندگان ما جاش پشت ویترین نیست ، پشت ویترین باید محصولات خودمون باشه .
-- ببین ....
* خودت ببین ....
-- نشد ، گوش کن ...
* الله و اکبر ...
بابا چیزی نمی گوید .پسر بیقرار است . عصبانی است . نگاه می کند به بابا مثل نگاه شکارچی پی شکارش . میخواهد از بابا زهر چشم بگیرد . ولی میترسد . شاید زورش نرسد به بابا ، به بابای قهرمان ، قهرمان بوکس . لبش را میخورد . سرخ است . قلبش تندتند میزند . میخواهد حمله کند به بابا .انگار میجنگد برای بقاء . تحمل خماری را ندارد. تحمل سرباری را ندارد .تحمل تحقیر را ندارد . دست میبرد سوی میله آهنی . بابا آرام است . دستش را میکند توی جیب کت نیمدارش .هنوز نشانهی کوچک فلزی رنگ ورو رفتهی بازیهای آسیایی روی سینه کت هست . پسر نعره میکشد.
*
مردم جمع شدهاند . دو نفر مرد را بلند میکنند . نشانهی کوچک فلزی زیر خون گم شده است . مرد را میبرند توی آمبولانس . دست مرد توی جیبش مشت شده است . کسی پارچهی سفید میکشد روی صورت مرد . مرد مشتش را از جیب کت نیمدارش بیرون نیاورده بود .
پ.ن:
1. کاملتر
2. در قسمت نظرات با کمک دوستان درباره داستان و اصول داستان نویسی بحث کنیم . مطلب اول: فکر اولیه
حوصله درس گوش دادن را نداشتم، سرم را روی نیمکت گذاشتم و به گذشته نه چندان دور برگشتم:
زمانی
که تازه وارد دانشگاه شده بودم ساختمان کلنگ خورده در حال تعمیر دفتر امور
دانشجویی آن چنان توی ذوقم زد که شاید دیگر ساخت سلف جدید، مسجد، تربیت
بدنی، تمام آشغال های جلوی خوابگاه و ... در طول این دو سه سال دیگر برایم
اهمیتی نداشت.
استاد: آهای خوابیدی ؟!
به خودم آمدم و سرم را بالا آوردم که دیدم جزوه ام قرمزِ قرمز شده است و از موهای پس کله نفر جلویی خون می چکد.
مغزم پخش شده بود روی نیمکت.
تیزی سر کلنگ کارگری که کلاس پشت سری را تعمیر می کرد از دیوار رد شده و کله ام را متلاشی کرده بود.
تو آزادی !
مرد ناباور است .صدای دوستاقبان مهربان است.
- تو آزادی میتونی بری ،هر جا که دلت بخواد .
مرد تکان میخورد.
- یعنی که واقعا میتونم برم ؟
دوستاقبان لبخند میِزند . مرد تکیده است . ریشش بلند است .چشمانش گود نشسته است .
- البته که میتونی بری ...تکون بخور .
مردپر صدا نفس میکشد . هوای آزادی تکانش میدهد . به چشمان حیلهگر دوستاقبان نگاه میکند .حرف زدن دوستاقبان نرم است .
- اصلا برا همین از زندان بیرونت آوردم ...د یالا تکون بخور .
مرد با تردید راه میافتد .میلنگد .کمر خمیدهاش راست میشود .برمیگردد و به دوستاقبان نگاه میکند . دوستاقبان لولهی سرد تفنگ را تو مشت میفشرد .قدمهای مرد تندتر میشود . دوستاقبان سرجای خود ایستاده است .مِژه نمیزند . به لبانش لبخند نشسته است . مرد پا میگذارد به دو .یکهو صدای گلوله میاید .صدای خفهی گلوله که به گوشت نشسته باشد .مرد به زانومیافتد .دوستاقبان جست میزند .خودش را میرساند بالای سر مرد . خونا ز سینه مرد میجوشد .
- میخواس فرار کنه . ایست دادم ....ناچار شدم....
**
پ.ن :