تنها بود.با عمه و عموی پیرش زندگی میکرد. سرحال بود ؛بعد از چند وقتی توی خودش؛ با کسی حرف نمی زد.کسی نمیدانست چرا.هیچ کس هم نمی پرسید چرا.
چند سالی میشد که غیبش هم زده بود.همسایه ها میگفتند رفته شهرشون،بعضی هم میگفتند رفته خارج،خودم فکر میکردم مرده.
تا اینکه امروز دوباره دیدمش،همسایه ها میگفتند چند هفته ای میشه که اومده.
باز هم تنها بود.
کسی هم نپرسید کجا رفته بود...
سلام دیگه از تنهایی نگین توانایتون رو یه موضوع دیگه به کار بگیرین
مزخرفه
سلام
داستانک فقط یه توضیح و تعریف و خبر نیست
باید یه اتفاق باشه یه حادثه
یه ضربه محکم
یه مفهوم ارزشی
این نوشته چه پیامی داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عالی بود
دمت گرم
اخه به این هم میگن داستان



با تشکر از نویسنده ی محترم وبلاگ می خواستم بپرسم من علاقه ی زیادی به داستان نویسی دارم و می خواهم که دیگران هم داستان های مرا بخوانن من می خخواهم اگر می شوند داستان های مرا هم به نمایش بگذارید

با تشکر پریسا
سلام من ی وبلاگ دارم با پسوند بلاگ می خواستم چندتا نویسنده دیگه هم کنارم باشن اگه دوست دارید به من کمک کنید بهم ایمیل یزنید. با تشکر