وقتی خودش را یافت بین زمین و هوا در حال سقوط بود... نمی دانست خودش خودش
را انداخته است یا کسی دیگر... چند متری تا مرگ فاصله نداشت... حال دیگر
یارش هم کنارش نبود... به اطراف نگریست در دور دست دو جوان را در حال عشق
بازی دید...آنطرفتر در گورستانی دید که جوانی را به خاک
می سپارند... و حتی پیرزنی را دید که که با آه بی کسی زنبیلش را در کوچه
پیش می برد...دلش لرزید... در آخرین لحظات آرزو کرد که ای کاش می توانست
دل کسی را شاد کند در همان لحظه به زمین برخورد کرد و صدای خش خش خورد
شدنش زیر پای دخترکی لذت بی وصف پاییز را برای دخترک به همراه آورد.
ایکاش اسم نویسنده بالای داستانکها نوشته نمیشد تا موجب پیشداوری نشود.

وقتی آدم اسم سعید آقایی را میبیند، ناخودآگاه انتظار یک داستانک خوب را دارد،که البته این بار هم این انتظار برآورده شد.
بارها خواندم و لذت بردم. فقط یک نکته که به نظر خودم هم خیلی مته به خشخاش است:
به جای عبارت «پسرک بیست و چند ساله . . .» بهتر بود مینوشتی «جوانی را به خاک میسپارند«
چون اولن پسر بودن متوفی خیلی اثر خاصی در خواننده ایجاد نمیکند، ثانیاً ما به پسر بیست و چندساله پسرک نمیگوییم که
التماسدعا.
سلام علی آقا
پسرک بیست و چند ساله اشاره به خودم داشتم
ولی فکر کردم درست می گید...
خیلی خوب بود. تا آخرین لحظه متوجه نشدم قهرمان داستان یک برگ است
بسیار زیبا بود جناب آقایی
سلام
داستانک شما این مفهوم رو در ذهنم ایجاد کرد که:
پاییز یعنی: فصل مهربانی برگ ها!
کودکانه نوشتم و منتظرم....
سلام
شاید لطف داستانک به همین غیر قابل پیش بینی بودنشه.
به هر حال خیلی جای تفکر داره و در میان طعم تلخ داستان فضایی از یک سیمای محبت آمیزه.
سلام
می دونم شخصیت داستان یه برگ بوده ولی من از داستانکهای شما متوجه شدم انگار نوعی علاقه ی بیمارگونه به خودکشی دارین. بیشتر از نوع پریدن از بلندی. این زیاد خوب نیست. بهتره به یه مشاور مراجعه کنید. البته باید بگم داستانک شما خیلی هنرمندانه و خلاقانه نوشته شده و ذهن خلاقی داری ولی مواظب تمایلاتت باش.
فوق العاده بود، بدون پیش و پس داوری
خیلی زیبا بود .
با اجازه و با ذکر منبع از داستان قشنگتون تو وبلاگ کوچکم استفاده کردم