بالاخره دزد را پیدا کردند و دربرابر شاه نشاندند. شاه روی تخت نشسته خوشحال و مغرور از شاه بودنش به دزد خیره بود. او هم مظلومانه منتظر دستور شاه بود. شاهنشاه حکم مجازات را نوشت و داد تا وزیر اجرا نماید. وزیر دزد را از اتاق بیرون برد؛ پشت دیوار دستی به گونه های دخترک کشید و آرام لبانش را بوسیدو گفت: "حالاجیغ بکش".
هر دو نفر وارد اتاق شدند، وزیر گفت:" حکم اجرا شد: یک سبیل آتشی محکم."
فوق العاده بود - واقعا فوق العاده بود - خیلی قشنگ نوشتید- ممنون
خواهش می کنم نظر لطفتون...
ظاهرا ما سعیدخان را فقط در فصل تحصیل میبینیم.
فراخ بال این روز ها بیشتر است...
چه عجب. از این ورا !
بالاخره نوشتهای اینجا نوشته شد که بتوان حداقل اسمش را داستانک گذاشت.
سلام علی آقا!
دلمون واسه نقد های منصفانتون تنگ شده بود...اومدیم
سلام.
بدیع و زیبا. امّا لطفاً املای «جیغ» را درست کنید.
چشب!ممنون
وری وری نایس!