این مطلب از وبلاگ داستانگو نقل شده. مطلب مفیدی است. حتما بخوانید.
نویسنده: خسرو نخعی
داستان برقآسا
داستان چندخطی، داستان خیلی کوتاه، دقیقهای یا برقآسا، شکل کوتاهی از داستانگویی است که بهسرعت توانسته ...
داستان چندخطی، داستان خیلی کوتاه، دقیقهای یا برقآسا، شکل کوتاهی از داستانگویی است که بهسرعت توانسته خودش را بهعنوان یک اثر ادبی بشناساند. برقآسا مثل پدیداری زیبایی و ناپدید شدن آن پیش از سیر کردن ما. ما عابری پیاده در یک روز تابستانی هستیم که زن زیبایی را هنگامی میبینیم که دارد پنجرهی رو به آفتاب را میبندد و پیش از اینکه بتوانیم زیبایی او را جذب کنیم، او پنجره را بسته. داستان برقآسا چنین چیزی است. آنطور که رولان بارت میگوید متنی که لذتبخش است باید کوتاه باشد. کوتاه بودن، یک ویژهگی لذتبخشی است و خیلی کوتاه بودن، اغراق در این لذت. خیلی کوتاه بودن میتواند لذتبخشی را دوچندان کند و البته همانقدر هم ممکن است هیچ لذتی پدید نیاورد و سرد و بیاثر باشد. هیچ کس این داستان چند خطی براتیگان را فراموش نمیکند:
وقتی زن هفتتیر خالی را تحویل پلیس میداد گفت: زندهگی کردن توی آپارتمان تکخوابه در سنهوزه با مردی که داره ویلونزدن یاد میگیره، خیلی سخته.
به محض خواندن آن، داستان –که کمتر از دوخط است- در ذهن ما باز میشود. داستان هیچ کلمهی اضافی ندارد و براتیگان با کمترین کلمات، بیشترین روایت را کرده. یک داستان چندخطی خوب میتواند مثل این باشد و پارهی جستوجوگر و یا لذتجوی ذهن ما را به ادامهی داستان تشویق کند. چه بسیار رمانهای هزار صفحهای که در کنار یک تاثیر کلی، توانستهاند پارههایی از متنشان را در ذهن ما برای همیشه حک کنند تا ما از آنها به عنوان مثالهایی از قسمتهای برجستهی آن رمان یاد کنیم. این پارهها معمولا در حد و اندازهی داستانهای برقآسا هستند. پس چرا خود داستانهای برقآسا به تنهایی نتوانند از عهدهی این کار برآیند؟
نگرانی اصلی شاید همین باشد؛ ماندگار نبودن اثر. فراموشی زن زیبای پشت پنجرهی بسته؛ آنطور که برق از آسمان به سرعت ناپدید میشود او هم از ذهن ما دور میشود. چراکه میتوان در فاصلهی زمانی بین دو ایستگاه مترو ده تا از اینها را خواند. اما دربارهی بهترینها هرگز ماجرا اینگونه نیست. لذت سیر نشده همواره در حال بازگشت و جست و جوست و در اینجاست که داستان برقآسا میتواند موفقتر از یک داستان کوتاه یا بلند باشد، هنگامی که خواننده ابدا یک کلمهی اضافی نمیخواند. حد غایی یک جملهی موفق؛ اثرگذار بودن تکتک کلمات. در اینجا جملهنویسی به اندازه ی سوژه مهم میشود.
ولی ما هنوز دربارهی داستان برقآسا تردید داریم. هنوز خیلی مهم نیست چون کم و کوتاه است و وقت کمی از ما میگیرد. اما آنرا میخوانیم چون جذاب و پرکشش است و وقت کمی از ما میگیرد. من فکر میکنم مردم به خواندن یک داستان برقآسا تمایل بیشتری نشان دهند تا یک رمان. شاید برایشان مثل دیدن رعد در آسمان در مقابل پیادهرودی در جنگل باشد. کدامیک راحتتر است؟ کدامیک زیباتر است؟
واقعا آن زن زیبا بود؟ از کجا زیباییش را فهمیدیم؟ ما که او را درست ندیدیم...
سلام..
از این وبلاگ نمی شه دست خالی بیرون رفت...
ممنون.
وقتی زن هفتتیر خالی را تحویل پلیس میداد گفت: زندهگی کردن توی آپارتمان تکخوابه در سنهوزه با مردی که داره ویلونزدن یاد میگیره، خیلی سخته.

نوشتهٔ بالا فقط داستانکی زیبا نیست، اصول داستانک نویسی است.
ممنون از جناب توکلی برای این ارجاع.
به به/ چه مقالهی موجز، ژرف و لذتبخشی/ مثل برق دویست و بیست ولت به ذهن آدمی متصل میشود و بیرون نمیرود/ به آقای توکلی به خاطر این انتخاب هوشمندانه و عالمانه تبریک . درود بسیار میفرستم/.
سیاستمدار!