فیه ما فیه می خواندیم. رسیدیم به این عنوان که «همه را دوست دار تا همیشه در گل و گلستان باشی.» یکی از بچّهها، باد در غبغب، پرسید: «استاد، فکر نمیکنید این جمله کمی ایدهآل باشه؟ بخصوص تو دنیای پر از دود و آهن و استرس امروز؟» استاد به عادت معمول دست بُرد روی شقیقههاش، دو طرف مقنعهاش را تنظیم کرد و همانطور که چشمهاش را رو به دانشجو ریز کرده بود، بعد از مکثی بلند، بنا کرد به بالا و پایین تکان دادن سرش و مثل چیزی که ناگهان حقیقتی بر او متجلّی شده باشد، جواب داد: «حق با شماست. این میتونه یه آرمان باشه واسه بشر امروز؛ شاید بهترین آرمان.»
حالا دانشجو هم، چشم در چشم استاد، خیلی آهسته سر تفاهم تکان می داد.
سلام عالی بود بیا به ما bbc فارسی سر بزن در ضمن اگه از مطالب خوشت آمد روی تبلیغات کلیک کن در ضمن اگه خواستی پولدار بشی خبرم کن تا یه سایت توپ که خودمم استفاده میکنم معرفی کنم از این کلیکی ها نیست.
خب خبلب ها همین آرمان رو هم ندارن !!
گل و گلستان مجازی هم بد نیستا !!
استادا با اطرافیانش مشکل داشت؟

یا از دانشجو ی مغرورش بدش میومد؟که حرفشو تایید کرد؟
منظورتونو نفهمیدم!
برداشتم این بود که نسخه ی قدیمیا به دردمون نمیخوره یا شاید خواستین از آزادی اندیشه ی جوونا بگین...؟
فکر می کنم استاد فقط نوع نگاهش به این آرمان با دانشجو فرق می کند. یعنی با حرفش دارد به دانشجو می گوید خب آرمانی باشد (چون دانشجو آن را دست نیافتنی و تلویحاً بی فایده می داند)؛ مگر چیز آرمانی بد است؟ اصلاً چون نداریمش، فکر کنیم، شاید دقیقاً چیزی باشد که ما امروز محتاجش هستیم. این برداشت من است.