گفتم: «داری زیادهروی میکنی. فردا روز کارییه ها.»
خندید و تن عرقکرده و کرخش را روی تخت کنارم ولو کرد. سیگاری گیراند. تا بیاید پک دوم را بزند، گفتم: «بگو دیگه؛ چیه هدیهی مخصوصِ مخصوصت که میگفتی؟»
گفت: « تا سیگارم تموم میشه، بمون تو خماریش.»
بش سقلمهای زدم و گفتم: «میدونی که؛ ما ونوسیها بدمون مییاد منتظر بمونیم.»
پوزخندی زد، بلند شد و در تاریکی رفت توی هال. برگشتنی، انگار چیزی توی دستش بود. یک تکه کاغذ. نشست روی لبهی تخت. گفت: «امروز بهترین داستانک عاشقانهی عمرم رو کشف کردم. همینجور اتفاقی تو یه کتاب راجع به عرفان. نوشتمش این تو. ولی خب از برم.»
گفتم: «داستانک قدیمی؟ از کیه؟»
لحظهای صورتش روشن شد. انگار که حرف مرا نشنیده باشد، گفت: «مجنون را گفتند: "ابوبکر فاضلتر یا عمر؟" گفت: "لیلی نکوتر."»
شما آخرش نویسنده ی خوبی هم نشین
یه معتاد فاب میشین...
از طرف وبتون واسم دعوتنامه اومده ،نوشته هامو کجا ارسال کنم؟اصلا مدیرش کیه؟
سلام، جواب رو رو سایتت می ذارم.
سلام چه طوری هاها





براتون متاسفم من جایی شمابودم توهین نمی کردم درست شیعه هستم ولی اینادوستان وداماد |یامبر بودن متاسفم که به داماد علی توهین می کنی متاسفم که به کسی توهین می کنی که اسلام رو انتشارداد متاسفم به شوهر ام کلثوم دختر علی وفاطمه توهین میکنی متاسفم که به کسی که رفت برای علی خواستگاریی توهین می کنی وکسی که برای خوبیش آیه اومده متاسفم برات
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخلللللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییی مسخره بودددددددددددد.



