نویسندگان داستانک به همایشی در کشوری خارجی دعوت شدند. کیف و ساکشان را در اتاق مجلّلی در طبقهٔ هفتاد و پنجم هتل گذاشتند. پس از برگشت از همایش طولانی و خسته کننده دیدند تمام آسانسور ها خرابند و تنها راه رسیدن به اتاقشان، بالا رفتن از پله هاست . قرار شد در طول راه به ترتیب داستانکی بگویند. به طبقه هفتاد و چهارم که رسیدند هپلی گفت: حالا تلخ ترین داستانک را بشنوید: «یکی بود یکی نبود، کلید اتاق را نیاوردیم».
برگردانی از وب
موضوع که تکراری هست! ولی در این روزهایی که قحطی آمده و داستانک پیدا نمیشود همین هم غنیمت است!
آقا مقدار زیادی خندیدیم. به این میگویند یک حال فرهنگی به یک ضدحال فرهنگی.
خوشمان آمد.
خیلی جالب بود...
یعنی آقای هپلی اینقدر تپل هستند...!
سلام بعد مدتی یه داستانک باحال خوشمان امد
با سلام و تشکر از شما دوست نازنین و همهً خوانندگان با حال داستانک
درود
با مقاله ای با عنوان / زیبایی و لذت در وبلاگ نویسی ادبی و هنری / به روز هستم . از تمامی دوستان ادبیاتی دعوت می شود که با خواندن مقاله و اظهار نظر و ایجاد بحث این متن ناقص را کامل کنند .
حالا چرا هپلی ؟!!!!!!!!

حالا چرا بازهم هپلی ؟!!!
حالا چرا همه قرار بود تو یه اطاق بریم ؟
اصلا من اینجور جاها که قرار باشه همه با هم یه جا باشیم نمیرم ! چون شبا خر و پف میکنم
ولی یه سوال
حالا چرا هپلی ؟
نمی دانم چرا، شاید چون اسمتان صمیمیتر از بقیه به نظر میرسد، یا خودمانیتر.
چرا همه در یک اتاق؟ این را از برگزارکنندگان خسیس همایش بپرسید!
در مورد خروپف هم نگران نباشید، ما داستانکی ها گل را با خارش دوست داریم.