به هر حال، من در خدمتم

بعد از شنیدن «بفرمایید!»، در را باز کردم و با اعتماد به نفس تمام رفتم تو. خوش و بشی که کردیم، اولین سؤال استاد این بود، با لبخند: «خب، بالأخره تصمیمتو گرفتی؟ که دیگه انشاءالله کار رو ببریم تو مرحله ی چاپ.»

ـــ بله، استاد.

ـــ خب؟

آب دهانم را قورت دادم و با اینکه قبلش با خودم کلّی تمرین کرده بودم، با صدایی ضعیف و بریده بریده درآمدم که: «راستش ــ استاد ــ می بخشید ــ راستش هرچی با خودم  ــ کلنجار رفتم ــ نفهمیدم چرا باید ــ روی جلد کتابی که خودم پاش شب نخوابی کشیده م، قبل از اسم من اسم کس دیگه ای بیاد. البته ــ .» تمام صورتم عرق کرده بود.

ـــ که اینطور.

ـــ البته ــ .

ـــ هر جور خودت صلاح می دونی. به هر حال، من در خدمتم.

ـــ البته استاد ــ .

ـــ خواهش می کنم، عزیزم. باشه، دوباره فکر کن، جوابشو بهم بده. اگه اجازه بدی، من باید الآن سر کلاس باشم.